حالامستند؛ علیرضا سعیدی کیاسری: درگذشت احسان صدیقی در ۴۴سالگی، پس از جدالی نابرابر با سرطان، تنها پایان زندگی یک مستندساز نیست؛ خاموششدن صدایی است که بیملاحظه و صریح، از زخمهای پنهان سینمای مستند ایران سخن میگفت.
صدیقی در سالهای اخیر، منتقد ساختاری بود که بهزعم او، بیش از آنکه بر شایستگی و اندیشه تکیه داشته باشد، اسیر رانتها، لابیها، ویژهخواریها و مناسبات بستهای شده که بوی مافیا میدهد؛ ساختاری که در آن، مسیر تهیه، تولید و پخش مستند، نه بر اساس ضرورت اجتماعی که بر پایه روابط، حلقههای خودی و جزماندیشیهای سلیقهای شکل میگیرد.
در زیست حرفهای او، مستندسازی کنش اخلاقی بود. صدیقی باور داشت حقیقت، در فضایی نابرابر و آلوده به امتیازهای پنهان، امکان بروز آزادانه ندارد. نقدهایش نه از سر خشم لحظهای، که حاصل تجربه زیستهی یک مستندساز مستقل بود.
فیلمسازی که میدید چگونه برخی پروژهها پیشاپیش از حمایت، دیدهشدن و تریبون برخوردارند و در مقابل، صداهای مستقل در حاشیه، فرسوده و خاموش میشوند. او از «نگاه مافیایی» سخن میگفت؛ از شبکههایی که تصمیم میگیرند چه فیلمی ساخته شود، چه روایتی مجاز است و کدام نگاه باید حذف یا بیاثر شود.
حضور احسان صدیقی در جشنواره بینالمللی سینماحقیقت نیز از همین منظر معنا پیدا میکرد. برای او جشنواره صرفاً ویترین نبود؛ میدان مطالبه بود. صدیقی میخواست سینماحقیقت، در برابر این چرخههای بسته بایستد و امکان تنوع نگاه و عدالت در فرصتها را فراهم کند.
امروز، فقدان او، فقط حای خالی یک فیلمساز نیست؛ فقدان یک صدای هشداردهنده است. صدایی که یادآور میشد اگر عدالت از سینمای مستند رخت ببندد، دیر یا زود، به حاشیه رانده خواهد شد.
و اکنون، در برابر این فقدان زودهنگام، جای خالی احسان صدیقی نه فقط در قاب سینمای مستند، که در وجدان حرفهای آن حس میشود.
مرگ او در ۴۴سالگی، آنهم پس از رنج بیماری، یادآور بیرحمی زمانهای است که صداهای منتقد و مستقل را نمیخواهد بشنود.
درگذشت این مستندساز جسور را به خانواده، دوستان، همکاران و جامعهی سینمای مستند ایران تسلیت میگوییم؛ با این امید تلخ اما ضروری که غیبت او، پرسشهایی را که با شجاعت طرح میکرد خاموش نکند و جای خالیاش، بدل به حافظهای زنده برای مطالبه عدالت، شرافت و حقیقت در سینمای مستند ایران شود.







