حالامستند؛ علیرضا سعیدی کیاسری: سالهاست که گویی چلچراغ روح ایران از سقف سینمای ما فرود آمده و در صندوقچهای خاکگرفته پنهان شده است. دیگر در قابها، خبری از حوض فیروزهای وسط حیاط نیست که نیلوفرهای آبیاش زیر آفتاب مرداد بخندند. نه صدای چرخیدن کلید در قفل درهای چوبی که با تقتقشان مهمانی را نوید میداد، شنیده میشود، و نه بوی نان سنگک تازه که مادر کنار سماور ذغالی، کنار استکانهای کمر باریک، صبحی دلپذیر را آغاز میکرد.
سینمای ما، روزگاری کوچهباغها را در قاب مینشاند؛ جایی که صدای پای کودکان روی خاک نرم با آواز قمریها درهم میآمیخت. ارسیها که شیشههای رنگیشان آفتاب را تکهتکه روی قالیهای دستبافت میریختند، شخصیت داشتند؛ خودشان روایتگر قصه بودند. حالا اما، این تصویرها جای خود را به دیوارهای بیهویت و معماری بیریشه دادهاند.
زبان فارسی، این ساز کهن هزار نغمه، زمانی در فیلمهایمان چون تار استاد قدیمی مینواخت، هر واژهاش با طنین شعر سعدی و حافظ جان میگرفت. امروز اما، واژهها از جان تهیاند؛ همانند آکوردی فراموششده بر ساز بینوازنده.
لباسها دیگر از دل اقلیم ما نمیآیند؛ نه گلهای ریز قاجاری بر چادرنماز مادربزرگ هست، نه جلیقه مخمل داماد جوان در عروسی حیاطی. حتی رفتارها و نگاهها در فیلمها، بوی خانههای قدیمی را نمیدهند؛ دیگر آن چشمپوشیهای نجیبانه و احترام پنهان در کلام جایی ندارد.
کمتر فیلمی در این سالها توانسته روح زندگی ایرانی را به تصویر بکشد. جز شاهکارهای زندهیاد علی حاتمی، تنها گهگاه، همچون جرقهای کوتاه، از عشق شخصی فیلمسازی، آثاری چون مهمان مامان یا یه حبه قند خلق شد. اما این نسیمهای پراکنده، کافی نیستند تا هوای پرده را تازه کنند.
سینمای ما باید دوباره به بوی بهارنارنج دشت، به طراوت کوهستان، به آسمان پرستارهی کویر، به شرجی بندر و به لهجههای شیرین اقوام پر قوامش برگردد. باید دوباره قند در استکان چای ریزد و صدای خشخش برگهای چنار، موسیقی متنش باشد. تنها آنگاه است که میتوانیم بگوییم روح ایران، دوباره در کالبد سینمای ما دمیده شده است.







